|
خیابان عوض شده بود.
نوازنده نابینا در پیاده رو بهتر از همیشه ساکسیفون میزد. نئون ها در ویترین مغازه ها دیگر کسالت آور نبودند و... مرد فکر کرد راه خانه اش را اشتباه آمده است وگرنه در عرض چند ساعت خیابان نمیتوانست این قدر تغییر کند. نگاهی به تابلوی خیابان انداخت. اما دید اسم خیابان همان است که بود. به فکر فرو رفت..... دنیا و این همه زیبایی؟ باورش نمیشد.... مرد عاشق شده بود و نمیدانست...
برگشتهام سرجای اولم؛میخواستم اينجا هم بنويسم فکرم را.حالا ولی هی برداشت آزاد
من داشتم اینجا میآمدم که تصادف کردم. ناگهان یک ماشین آمد و مرا
تو نیستی
اما من برایت چای می ریزم دیروز هم نبودی که برایت بلیط سینما گرفتم دوست داری بخند دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرق می کند باشی یا نباشی من با تو زندگی می کنم. رسول یونان از مجموعه ی روزبخیر محبوب من
كتاب غمگين ژنرالي به يك فرشته شليك كرد. هوارد فاست نويسنده، ماجرا را ديد و در اين باره كتابي نوشت. فرشته در اين كتاب دارز به داز افتاده و به سختي نفس مي كشد و هيچ كس به كمكش نمي شتابد. خوني سرخ مايل به سبز روشن صفحات را خيس كرده است. ژنرال به يك فرشته شليك كرد. اما كسي به ژنرال چيزي نگفت و اين ماجرا هم مثل ماجرا هاي ديگر به بوته ي فراموشي سپرده شد. از آن به بعد فرشتگان به صورت نامريي بر فراز شهر ها پرواز مي كنند.
برف سر پيچ از هم جدا شدند. يكي زنداني بود، ديگري زندانبان. زنداني دوره ي محكوميتش را گذرانده بود و زندانبان دوره ي خدمتش را. چمندان هايشان پر از گذشته بود، حوله ي كهنه، ريش تراش زنگ زده و آينه جيبي و ... آنها سرنوشت مشترك داشتند. هر ده خاطرات خود را پشت ميله ها گذاشته بودند و وقتي سرپيچ از هم جدا شدند ، برف بر هر دوي آنها يكسان باريد. ميني مال هاي رسول يونان
باد بازیگوش بادبادک را بادبادک دست کودک را هر طرف می برد کودکی هایم بانخی نازک به دست باد آویزان!
امروز هم غبار گرفته است جاده را اينبار مي برد به كجا اين پياده را ديگر به قول تو چه كسي راه مي برد اين گامهاي مضطرب و بي اراده را حالا كه انتظاري از اعجاز شعر نيست تقديمتان نمي كنم اين شعر ساده را سرد است روزگار من اين شعر سرد را آتش بزن كه گرم كني طول جاده را تسليم گرم ماندن دست تو مي كنم اين كهنه شعر هاي بلا استفاده را شايد كه تا به حال كمي درك كرده اي اين التماس پشت غزل ايستاده را بگذار تا حلال نگاه شما كنم اين سالهاي يك شبه از دست داده را
بس كه ديوار دلم كوتاه است
هركه از كوچه ي تنهايي من مي گذرد به هواي هوسي هم كه شده، سركي مي كشد و مي گذرد...
شمع بود،اما كوچك بود.نور هم داشت اما كم بود. شمعي كه كوچك بود و كم، براي سوختن پروانه بس بود. مردم گفتند:شمع عشق است و پروانه عاشق. وزمين پرازشمع و پروانه شد. پروانه ها سوختند و شمع ها تمام شدند. خدا گفت:شمعي بايد دور،شمعي كه نسوزد،شمعي كه بماند. پروانه اي كه به شمع نزديك مي سوزد،عاشق نيست
شب بود،خدا شمع روشن كرد.شمع خدا ماه بود.شمع خدا دور بود. شمع خدا پروانه مي خواست.ليلي،پروانه اش شد. بال پروانه هاي كوچك زود مي سوزد،زيرا شمع ها،زيادي نزديكند. بال ليلي هرگز نمي سوزد.ليلي پروانه شمع خداست. شمع خدا ماه است.ماه روشن؛اما نمي سوزاند. ليلي تا ابد زير خنكاي شمع خدا مي رقصد. عرفان نظر آهاری
ليلي زير درخت انار نشست. درخت انار عاشق شد،گل داد،سرخ سرخ. گلها انار شد،داغ داغ.هر اناري هزار تا دانه داشت. دانه ها عاشق بودند،دانه ها توي انار جا نمي شدند. انار كوچك بود.دانه ها تركيدند.انار ترك برداشت. خون انار روي دست ليلي چكيد. ليلي انار ترك خورده را از شاخه چيد.مجنون به ليلي اش رسيد. خدا گفت: راز رسيدن فقط همين بود. كافيست انار دلت ترك بخورد.
تقديم به ليلي زندگي من عرفان نظرآهاری
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامي گفت: اما من كه مي دانم او چه كسي است
... اما اعجاز ما همين است: ما عشق را به مدرسه برديم در امتداد راهرويي كوتاه در آن كتابخانه كوچك تا باز اين كتاب قديمي را كه از كتابخانه امانت گرفته ايم -يعني همين كتاب اشارات را - با هم يكي دو لحظه بخوانيم.. ما بي صدا مطالعه مي كرديم اما كتاب را كه ورق مي زديم تنها گاهي به هم نگاهي... ناگاه انگشتهاي هيس! مارا از هر طرف نشانه گرفتند انگار غوغاي چشمهاي من و تو سكوت را در آن كتابخانه رعايت نكرده بود! قیصر
قطار مي رود تو مي روي تمام ايستگاه مي رود و من چه قدر ساده ام كه سالهاي سال در انتظار تو كنار قطار رفته ايستاده ام و همچنان به نرده ي ايستگاه رفته تكيه داده ام! قيصر
از باغ مي برند چراغاني ات كنند تا كاج جشن زمستاني ات كنند پوشانده اند صبح تورا ابرهاي تار تنها به اين بهانه كه باراني ات كنند يوسف ! به اين رها شدن از چاه دل مبند اين بار مي برند كه زنداني ات كنند اي گل گمان مكن به شب جشن مي روي شايد به خاك مرده اي ارزاني ات كنند يك نقطه بيش فرق رحيم و رجيم نيست از نقطه اي بترس كه شيطاني ات كنند آب طلب نكرده هميشه مراد نيست گاهي بهانه اي ست كه قرباني ات كنند فاضل
دلم گرفته،
|
About![]()
اگر به خانه من آمدی ای مهربان برای من چراغ بیاور ... و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم. اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم بهتر از این بود!!! در واقعیت من و تو با هم غریبه ایم و در رویای من یکرنگ و صمیمی نه در واقعیت می توانم نزدیک شوم و نه در رویا هایم از تو دور اگر در سرزمین عجایب زندگی می کردم بهتر از این بود! آیا این حس غریب عشق است؟ به من بگو آیا این عشق است؟ چقدر خسته ام تمام خیا با نها را دود و همه پنجرها را غبار گرفته کجاست بلورهای عاطفه؟ کجاست آرزوهای سبز؟ کجاست این همه عشق؟ خدا یا رنگی به د نیا بزن و رنگی به من. .
Home
|